از پیاده رو های زمستان که گذشتی
درد سرد فراق از سرما گذشت
فردای همه ی مرگ ها آمدنیست.
به زمهریر هم خبر بده
روسیاه زغال هایش بماند
زمان همیشه آبستن سپیدی "بهار نارنج" است...
.. بهار چه کاره است ؟
تویی که همیشه آمدنی هستی!
پ.ن.این رفیقمون"۰۰۰" هم شعرهای خوشگلی بلده ها !!
آره منم می خواستم همینا رو بگم منتها نشد به شیواییه
کلام لسان الغیب از آب در آد.اصلا دوستهای ما اینجا همشون
ادیبن کجاشو دیدی یه دوست دیگه دارم اسمش "۴صفره"تازه
صفرهای بالاترشم داریم .. اصلا من اینجا رو را انداختم شما رو
با این اساتید آشنا کنم .
پ.ن.نامگذاری! نامگذاری! اهدای هویت به صورت تضمینی
در یک جلسه بدون درد و .. !!
پ.ن.در راستای "انگشت تو چش کنون " که پیش از این
وعدش رو خدمت دوستان بی نام و نشون داده بودیم .
برای گفتنت كلمه بسيار است
بی حرف نمانده ام ...
نشان به نشانه ی
كاغذ های انباشته از قطعات ناتمامم ..
مانده ام از كجا شروع كنم و به كجا برسانم
از قواعد كه بگذريم
حرف اول و آخر يكی ست !
و آن هم .. در همين نزديكيست .
پ.ن.و خداوند درود فرستاد بر آنهایی که کامنت می گذارند و فرمود کامنت بخوانید و کامنت بگذارید اما اسراف نکنید.
پ.ن.آیا شما هم از کمبود جا در بلاگ خود رنج می برید ؟!! آیا شما هم مطالب خود را در کامنت دونی های ملت می پستد؟! ما برای شما وبلاگ های بیشتر می سازیم دو تا، پنچ تا.. اصلا یه عالمه ، بازم کمه؟!!
فقط کافیست .. به کامنت دونی های ما رحم کنید!!
پ.ن.پس چی که مجبورت می کنم کامنت بذاری مگه دست خودته شده انگشت کنم تو چشت کامنتم رو ازت می گیرم!!
پ.ن.ببین گمنام بازی در نیار وسط جمع با انگشت نشونت میدم هاااا
پ.ن. ... إإإ.. !! هیچی.
اين مدت را در دوره های فشرده
مشق فراموش مي كردم
اما انگار
استعداد می خواهد و ما تنها امكانات داريم
فی الحال ، هوا دلپذير
و عطر بهار نارنج عالمگير است
شواهد گوياست
كه شاعری بيشتر می چسبد
سرـ خوش باشد برای شما
ما سوگند خورده ايم به بهار
كه به غم شعرمان ، دل خوش باشيم.
حالا بشین بقیه اش رو تماشا کن.
چشمان تو صاعقه زد و بغض محروميت من غريد
تا آسمانـ ابری پر بهانه ی دلم شجاعت كند ، ببارد
و حالا كران تا كران همه جا آسمان شد ، صافـ صاف..
.... هی تاريكی ست كه ريز پای ستاره ها له می شود..
نفهميدم..
زمین زیر پایم را از یاد برده ام ؟! يا بال در آورده ام؟!
من بالا آمده ام يا ستاره ها پايين؟!
منطق افق نمی گذاشت آسمان به زمین بيايد
مژه كه بر هم زدی مرز ها هم شاعر تو شدند.. رفتند..
تا تو به چشم بر هم زدنی زمين و آسمان را به هم بريزی.
تقصیر خودت نیست
آشوبگری ودیعه ی ازل است در سرشت دلبران
هر جنبنده ای پیشانی نوشت ناگزیری دارد
این میان تو هم مجبور شدی تمام عمر ، دل ببری..
صبر كن.. هان!
حجت تمام.
کهکشانـ راهـ تو هم طلوع کرد.
كيست كه دوباره دل به كوره راهـ برهوط بزند!
پ.ن.این حالـ دیروز بود.
پ.ن.این پست یک ماه قبل از این نوشته شده یعنی قبل از مرگ ناگهانی..
که درست شب عاشورا رفت!! و نا خواسته! من را با یک دنیا عدم بهانه برای نوشتن رها کرد..
همیشه یک نفر می رود.
همه ی لغات عاشقانه ی دنيا ..
تا اطلاع ثانوی
بدونـ من بتازند ...
تا زمانی كه خيال چشمان تو فاتحـ روياهایم است
و صدايم از شنیدن هایت محروم مانده
ناتوان تر از آنم ..
كه پای همراهیـ شان را داشته باشم.
يادش به خير..
وقتی آغوشت همين نزديكی ها بود
و چشمانت واقعيت داشت
چه قدرتمند برايت می سرودم
... دوستت دارم.
یکی از همین روزها
ساعتـ دیواریـ اتاقم را
برای همیشه دور می اندازم
حرف مرا نمی فهمد ، شما به او بگویید
ـ اینقدر پاد نگردد!
دنیا حساب و کتاب دارد
روزهای خوشـ گذشته
اگر قرار بود همیشگی باشد
"رفتن" سرنوشتت نمی شد.
به ساعت های مردم نگاه کن بیچاره!
همه رو به جلو می روند
و تو تا مرا دیوانه نکنی ، دست از عقبکی رفتن بر نمی داری...
اینطور نمی شود
بالاخره یک جوری باید با هم کنار بیاییم
ـ آرزوهای از دست رفته ی من !
خواستی و تسلیمت کردم
هر آنچه نام من بر آن بود
ـ و تازه چه سود از مقاومتی
که "جمع" نیروهایم در رویارویی با صفـ چشمانـ تو
سمبل "تفرق" می شد ـ
از روز ازل استعداد های تو و من را
مکمل هم مقرر فرموده بودند :
پیروز و مغلوب.
میدان ، میدانـ تو بود
غنائم نوش جانت: رویاهایم، قلبم، جانم ..
اما کابوس های من به کار تو نمی آید.. باور کن !
قدیم تر، کابوس که می دیدم
مثل دیوانه های از همه جا بی خبر هزیان می گفتم.
و چه سبک بود دنیای بی خبری..
حتی اگر به قیمت درجه ها تب باشد..
اما تازگی ها
هزیان شب های تب آلودـ من نیز شده..
نام تو !!
آخر این انصاف است ؟!
ـ که به بی خیالیـ دردناک و سوزانـ یک بیمار هم
چشم داشته باشی از خدا بی خبر!
کاش گاهی طعم نیاز را چشیده بودی
بی نیاز عالم!
و کاش فقط یکی از شبهایت
"آخرین شب " نام می گرفت
و تو به هزار التماس فریاد می کردی:
ـ تمام نشود، من هنوز محتاج ماندنم ..
و صدایت به سبک کابوس های شبانه
حتی به گوش خودت هم نمی رسید
آن وقت مهربانـ من
شاید، احساس مرا
چون بازیچه ای
تقدیم کودک سرنوشت نمی کردی.
تسلیم!
چشم های تو که هست.. دست هایت.. و ..
چطور تمام شود؟!
به این راحتی ها که.. نیست!
شروعش تو بودی پس تا همیشه ی بودنت .. خواهم نوشت.
تمام شد.
و من الله توفیق
کی از سخت دلی توبه کردم .. ؟
به خاطر نمی آورم !
فقط می دانم امروز
آنقدر مومنم به مهرت که شهادت حتی..
شاگردیـ از خود گذشتگیـ مرا می کند.
.. های، خبر داری منـ تازه مسلمان
معصومانه، به غریب نوازیـ چشمانـ دلفریبـ تو
امید بسته ام ؟!
صدایش مرتب توی گوشم است..
ـ می تپد...
پیش از تو حتی نمی دانستم
از کدام دکان می شود خریدش.
بغض چشمانت که راه گلویم را بست
تازه دانستم ، تمام این مدت اینجا
سمت چپ قفسه ی سینه ام خانه داشت.
و حالا باشی یا نباشی
خواب باشم یا بیدار
حواسم باشد یا نباشد..
او، بی هیاهو ، نجیب و پیوسته...
تو را ، از من و خدا، التماس می کند.
بغض سالخورده اش را بارید
و امشب
گونه اش از شوق تو چنان گل افتاده بود
که برق چشمانش به درخشندگی خورشید پهلو می زد.
ستاره باران بود
آنچنان که صورت فلکی تو هم ،
حتی ، پر نور تر از هر وقت دیگری
در دل سیاهی ، نقش بسته بود.
خیره بودی به این پایین
نمی دانم دیدگانت
با آن همه افسونگری بی سابقه تر از هر روز و همیشه اش
اینجا چه یافته بود!
آن قدر شوق در چشمانت می درخشید
که با خود فکر کردم، عهدی ببندیم:
ـ اگر قرار است گریستن آسمان من، این همه شادمانت کند ؛
تو ستارگانت را تضمین کن
من هم قول می دهم
دیگر ابرهای بغض حجاب بین من و تو نشود.
این گوشه ی چشمت انگار، ستاره ای جدید طلوع کرده
ستاره های کهکشانـ راه علیـ چشمانت را بارها شمرده ام
این یکی قبلا نبود
به تمامت وقار و دلربایی آن گوشه ایستاده و ....
* * *
چه ساده اند
که گمان می برند افسرده ام
سکوت را ریاضت می کشم به این امید که یک روز
سربه زیری ام را به بهای ماندنت بخری.
برای از تو گفتنم
لحظه ای مهلت بده
یک عمر سنگ بوده ام آخر.
.. با این همه، یک روز با تمام بی استعدادیم
برایت شعر خواهم سرود.
این را به تو مقروض شده ام
از همان اولین باری که با تو قلبم تپیدن گرفت
و من بعد از هزاران هزارمین سالگرد مرده به دنیا آمدنم ... جان گرفتم.
و از برکت نا امیدی پزشکانم
در یافتن درمانی برای مهر لاعلاجت
هنوز، نبضم می زند و بدنم گرم است!
و تا قبلـ اينكه بیماریم
مغلوب پيشرفت علم پزشكی شود
عوض همه ی لحظه های ناگوار سلامتی
.. ذره ذره ی لذت عاشقی را درد خواهم كشيد.
بد جوری دارم شرمنده ی این خود کار آبی می شوم
وقتی که روی کاغذ،
امیدوار تپش نبض سکوتم
دقایق طولانی یک لنگه پا می ایستد
و چشم به من می دوزد
.. بی آنکه بداند منـ از تو رانده شده ،
کوچه بازاری تر از آن است
که قبای احساسش به قامت قلم برازنده باشد.
قبول نیست!
قرار نبود چشمان تو آسمانی شود
و من مسحور اساطیر اخترکان بی شمارش ..
سکه های اسرارم را
که تمام دارایی غرورم بود
صدقه سر آن همه درخشش
جلوی پایت بریزم...
مي دانستی!
آسمان ديار مردم چشمت، مانند ندارد؟
كجای دنيا ديده ای
شب
هم آبی آبی باشد .. هم ستاره باران ستاره باران ؟!
آبشار اگر بودی تپش قلبم از آنت بود.
اما
حالا كه كهكشان كويری
تمام سروده های نگاهم..
قربانی خراب ترين خرابه ی شبت!